تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
شنبه 13 بهمن:

هنوز عمق فاجعرو نفهميدم!با رزيتا و پولينا و آتنا قرار داريم با هم بريم دانشگاه!تو سرويس تا تونستيم گفتيم و خنديديم!خوش گذشت!اولين ايستگاه من بايد پياده شم!تنهاي تنها!از پشت دانشكده آروم و بي صدا به سمت در مي رم!هيچ كس به ذهنشم نمي گنجه كه اين الهه همون الهه است كه....

تابلوي نصب شده رو سر در دانشكدرو كه مي بينم انگار تمومه دنيا رو سرم خراب مي شه!اشك تو چشام جمع مي شه!بغض گلومو مي گيره!وارد مي شم!خاطرات يك سال مثل يه فيلم از جلو چشمام رد مي شه!از اولين روز تير ماه سال قبل كه علوي ثبت نام كردم تا روز انتخاب رشته!تا لحظه اي كه با دستا ي لرزون انتخاب بيستمم رو نوشتم:علوم اقتصادي(اقتصاد نظري) دانشگاه سمنان!

مي رم آموزش و برنامرو مي گيرم!همون موقع كلاس دارم!رياضيات!سالي كه نكوست از بهارش پيداست!تو راهروا دنبال كلاس 6 مي گردم.......وقتي در كلاسو باز مي كنم...!حس كردم واقعا پشيمونم!كاش...اما الان ديگه اين حرفا فايده نداره!تمامه سعيمو مي كنم كه افكار مزخرفو از ذهنم بيرون كنم!استاد مي آد!دكتر مداح!شروع مي كنه در وصف علم اقتصاد حرف زدن!رديف آخر آخرين صندلي پهلوي ديوار دارم گوله گوله اشك مي ريزم!كلاسش كه تمام شد از در كلاس مي آم بيرون كه يكي بم مي گه سلام!!!!هيچ وقت از ديدن ساينا انقدر خوشحال نشده بودم!من و ساينا و بنفشه و منصوره راه مي افتيم!مي ريم دنبال كارت غذا!تو راه زهرا رو مي بينم!انگار كه دنيارو بهم دادن!كارتو مي گيرم و مي رم سلف!مي گن شويد باقالي پلو اما هر چي مي گردم باقالي پيدا نمي كنم!مي خورم و بر مي گردم سر كلاس!و تا آخر روزو هر جوريه مي گذرونم....

يك شنبه 14 بهمن

از سرويس ويژه ي علوم انساني جا مي مونم!بايد از در پايه پياده برم!يعني دقيقا 1 كيلو متر پياده روي!برف همه جارو سفيد كرده!تند تند قدم بر مي دارم كه بتونم 8 به كلاس برسم!آخه بازم رياضي دارم و استاد ديروز گفت بعد من كلاس نياين!به جاده ي جلوي دانشكده مي رسم!سرمو مي ندازم پايين كه ديگه اون تابلو رو نبينم!سريع مي رم تو كلاس!سلام ميكنم اما جز يك نفر كسي جواب نمي ده!كلاس رياضي همون طور خشك تموم ميشه!اما ساعت بعد:كليات علم اقتصاد با دكتر رحمان سعادت

وارد كلاس ميشه!نمي دونم چرا ولي از نگاه اول خيلي ازش خوشم ميآد!از در كه مي آد تو با يه لشكر شكست خورده مواجه مي شه!واقعا كلاسمون شبيه لشكر شكست خورده است!امسال از انساني ها اقتصاد بر نداشتن!بعضي ها آرزوي دانشكده ي فني به دلشون مونده و بعضي ها هم مثل من آرزوي زيست و زمين شناسي و...وقتي اين جو مي بينه شروع مي كنه به حرف زدن!از اقتصاد!شايد هيچ وقت انقدر از شنيدن لهجه ي آذري لذت نبرده بودم!اون حرف مي زنه و من با هر جملش اميد مي گيرم!از تو جيبش يه اسكناس در مي آره و مي گه:شما فاميلت چيه خانم؟مي گم:طاهري استاد!هنوز نگاهم غم باره!گفت هر كي ازت پرسيد تو با اين رشته بعدا چي كاره مي شي ؟تو كه رشتت نه اسم داره نه هيچي!بهش بگو:اين امضارو نگا كن يه روزي اينجا امضاي من رو مي بينين!نمي دونم چرا اما مي خندم!بعد دو روز مي خندم!2ساعت حرف مي زنه و با هر جملش من روحيه مي گيرم!شاد مي شم!عوض مي شم!آخرش كه داره از كلاس مي ره بيرون رو آسمونم!خيلي خوشحال!

اصلا مگه من از آدم اسميت چي كمتر دارم؟؟؟؟؟نه تنها چيزي كمتر ندارم بلكه بيشترم دارم!!!!!!!!!!!!

من اقتصاد دان مي شم!

اقاي خالدي مسير زندگيمو عوض كردي!ممنونم!

.................................................................................................................................

اگه بتونم به دلتنگيم غلبه كنم همه چيز داره خوب پيش ميره !هنوز جاي خالي تو برام پر نشده!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:37  توسط الهه  | 

 

این بلاگفا هم مارو با این عکس گذاشتنش کشت!

ترجیح می دم از این به بعد بیشتر تو ۳۶۰ بنویسم!

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:56  توسط الهه  | 

 

شايد به ذهنم هم نمي گنجيد كه خاطرات كودكيم در چند آجر فرسوده ،چند كاغذ ديواري رنگ پريده ،چند مجله ي زرد و زار يا چند تكه چوب قديمي  باشد!

 

اما ديروز تمام اين خاطرات را در ذهنم ثبت كردم و آنجا را به دست سرنوشت سپردم!

 

وقتي او دسته دسته روزنامه هايي (كه هيچ وقت نخواندمشان)را بلند مي كرد و مي برد تكه تكه قلب من هم با آن ها مي رفت !با تك تك آن كتاب ها خاطره داشتم !از روز اولي كه به آن مدرسه وارد شدم تا روز آخر كه با چشمان اشك بار آنجا را ترك گفتم !با گوشه گوشه ي آن خانه خاطره داشتم !زير زميني كه بار ها در آن چادر بستيم و خانه درست كرديم و بازي كرديم،راه پله هايي كه در آن دنبال هم دويديم ،حياطي كه در آن بازي كرديم،حوضي كه تابستان ها با امير و آزاده در آن آب بازي كرديم ،كمد هايي كه،......هر جاي آن خانه مي بينم كساني را كه ديگر نيستند: آقا جون ،عليرضا ، عمو،...

خبر هاي خوب و بد زيادي در آنجا شنيده بودم !ديروز تمام آن ها را مرور كردم!

 

(اگر بخواهم تمام آن ها را بگويم ساعت ها طول مي كشد! صحبت يكي دو روز نبود 19 سال زندگي بود!)

 

ديشب باز به آنجا رفتم!آن خانه برايم عزيز بود و هيچ چيز دردناك تر از اين نبود كه ...در خانه ي كودكي هايمان باز شد اما كسان ديگري از آن بيرون آمدند!

خانه ي قديمي ما

خانه ي قديمي ما!

 

....................................................................................

پ ن 1:خانه ي جديد هم عالمي دارد: صداي آواز خواندن محمد سجاد، صداي بازي محمد امين، صداي سنتور آقاي سنگي،....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:53  توسط الهه  | 

 

پرنده ها چه طور هم جنسشان را انتخاب می کنند؟

بدون این که پدر و مادر برایشان رای بدهند!به جای این که الفاظ دیگران بین آن ها

عقد ببندد قدری خودشان آواز می خوانند آن وقت محبت و یگانگی در بین آن ها این

عقد را محکم می کند!شیرینی آن ها به شاخه ی درخت چسبیده است!خودشان با

هم می خورند!مسئول خوراک دیگران نیستند!به جای آیینه و قالی نمایش دادن بساط

آشیا نه شان را به کمک هم مرتب می کنند!راستی و دوستی دارند.بعد ها بچه

هاشان هم با همان اخلاق آن ها بزرگ می شوند!ولی به انسان خدا آن شادی

طبیعت را نداده است که مثل پرنده ها زندگی کنند!

بدبختانه ما انسانیم!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 9:15  توسط الهه  | 

چه كلاسي بود كلاسش!

چه روزهايي بود با هم بودن!

به چه سان مي گذرد عمر گران؟؟؟؟؟؟؟

..................................................................

عمر گران مي گذرد خواهي نخواهي

سعي بر آن كن نرود رو به تباهي!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 9:21  توسط الهه  | 

 

هنوز خسته ام!!!!!!!!!!

..............................................................

پ ن:بعضی ها به من می گن چرا به روز نمی کنم!!

اندکی صبر سحر نزدیک است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:4  توسط الهه  | 

 

دیشب اشک ریختم!فقط برای تو!

 

برای تمام روز هایی که تو را نشناختم!برای تمام روزهایی که نتوانستم در کنارت

 

 باشم!برای تمام روز هایی که در کنارت بودم اما قدر داشتنت را ندانستم!برای تمام

 

روز هایی که حرف هایت را باور نکردم!برای تمام روز هایی که باور کردم که کاش

 

نکرده بودم!برای تمام روز هایی که احساسم را به تو نگفتم!نگفتم...

 

دیشب اشک ریختم برای تمام شب هایی که با یاد تو خوابیده بودم!برای تمام شب

 

هایی که برایت اشک ریخته بودم!

 

برای تمام روز های با هم بودن و نبودن!

 

دیشب اشک ریختم و هر شب اشک خواهم ریخت برای نبودنت!

 

برای نداشتنت!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8:30  توسط الهه  | 

 

ما به خانه ی جدید رفتیم!!

.........................................................................

پ ن۱:توضیحاتش باشه برای بعد!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 7:35  توسط الهه  | 

 

وای که این احساس از تمام احساس ها دردناک تر  است!

از تشویش از اضطراب از سردرگمی از شکست!

خدایا می دونم که هر بار کمکم می کردی اما خودم نمی فهمیدم اما این بار یه جوری کمکم کن که احساس کنم!که بفهمم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:3  توسط الهه  | 

 

و این شب های قدر دعایم باز هم ثابت است!

اما امسال تو هم اضافه شدی!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:47  توسط الهه  |